Donnerstag, 30. Oktober 2008

شعری که به دوران کودکی ما برمیگردد از متون کتب درسی

اگه اشتباه نکنم این شعر مال ساله ۴ دبستان من(ما) بود و اولین متنی بود که در قالب شعر به فارسی‌ باید حفظ میکردیم. خوب یادمه که صفحه صفحه حفظ می‌کردم در حال رژه رفتن در خونه و میومدم صفحه حفظ شده را مثلا پیش مامانم تمرین می‌کردم که چیزی از قلم نفتده باشد.
چند روز پیش پدرم این شعر را برام با ایمیل فرستد. ظاهرا من این شعر را در این فرم الکترونیکی‌ نداشتم و دیدن آن برام خیلی جذاب بود. با همهٔ خاطره شیرین آن زمان یک لحظه از خودم سوال کردم آیا حاضری این دوران تکرار بشه؟ فکر کنم نه.آره..نه. نمیدونم. به این سوال نمیتونم درست جواب بدم. درست مثل این سوال بود که تو بچه گی میپرسیدن که کدوم مادر بزرگت را بیشتر دوست داری؟. خیلی برام سخته که دوباره ریاضی‌ و شب‌های پر تکلیف و اضطراب دوران بچگی‌ را تکرار کنم ولی‌ با این حال میبینم که بهترین ایام روزگار همان روزگاری بود که این شعر را باید از حفظ میکردیم بود که به هیچ قیمتی باز گشتنی نیست. ولی‌ چرا این شعر تو کتابهای ما در آن سالها اولین چیزی بود که باید از بهر میکردیم؟ فکر کنم صفحه این شعر هم سبز کم رنگ بود و تو کتبمون ۴ تا ۵ صفحه هم بود. ۲ ساله بد که هادی مهدی باید اینو از بهر میکردن من کلی‌ پز میدادم و معلم بازی در می‌‌اوردم که با اینکه ۲ سال گذشته من هنوز یادمه. امروز میبینم که با اینکه سالها گزهسته ولی‌ هنوز یادمه با این تفاوت که این بار دیگه نمیتونم به کسی‌ پز بدم که هنوز این شعر یادمه. این جا نگاهش میدارم به یادگار. و شکر می‌کنم که معلم نشدم چون خیلی از بچه ها بد شانس بودن اگه که معلمی مثل من داشته باشن

باز باران
با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
يک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند اين سو و آن سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگل های گيلان:
کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من
روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زيبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمايان
چتر نيلوفر درخشان
آفتابی
سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دوصد زيبا ترانه
زير پاهای درختان
چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شيشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ريزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
با دوپای کودکانه
می پريدم همچو آهو
می دويدم از سر جو
دور می گشتم زخانه
می پراندم سنگ ريزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله
می کشانيدم به پايين
شاخه های بيدمشکی
دست من می گشت رنگين
از تمشک سرخ و وحشی
می شنيدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
راز های زندگانی
هرچه می ديدم در آنجا
بود دلکش ، بود زيبا
شاد بودم
می سرودم :
" روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشيد رخشان
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودی زشت و بی جان !
" اين درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان !
" روز ! ای روز دلارا !
گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد
ای درخت سبز و زيبا
هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره
آسمان گرديده تيره
بسته شد رخساره خورشيد رخشان
ريخت باران ، ريخت باران
جنگل از باد گريزان
چرخ ها می زد چو دريا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
برق چون شمشير بران
پاره می کرد ابرها را
تندر ديوانه غران
مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از ميانه ، از کناره
با شتابی
چرخ می زد بی شماره
گيسوی سيمين مه را
شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا
می نمودندش پريشان
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توی اين دريای جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس دلارا بود جنگل
به ! چه زيبا بود جنگل
بس ترانه ، بس فسانه
بس فسانه ، بس ترانه
بس گوارا بود باران
وه! چه زيبا بود باران
می شنيدم اندر اين گوهرفشانی
رازهای جاودانی ،پند های آسمانی
" بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -
هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا !

Keine Kommentare:

Powered By Blogger