Mittwoch, 11. Februar 2009

جاده، آن سویِ پُل


سالی‌ نیست که از دورانی که شعرهای شاملو را دیدیم و سعی‌ کردم بفهمم چه میخواسته بگوید یک باری این صفحه را باز نکنم و این شعرش را نخوانم.این نوشته سمبل حقیقت درونی نگفتهٔ همگی ماست..
باشد اینجا هم به یادگار که باز روزی از زمستان به یاده این افتادم !!
حتا یادم هست که برای دوستی‌ به یادگار نوشتم و در روزگار ۱۸-۱۹ سالگی از من پرسید چرا تو سمپات به این شعر شاملو هستی‌؟من این شعر را سالهاست که بلند در ذهنم میخوانم و دوستش دارم.
-----------
مرا ديگر انگيزه‌ي ِ سفر نيست.
مرا ديگر هواي ِ سفري به سر نيست
.


قطاري که نيم‌شبان نعره‌کشان از دِه ِ ما مي‌گذرد
آسمان ِ مرا کوچک نمي‌کند
و جاده‌ئي که از گُرده‌ي ِ پُل مي‌گذرد
آرزوي ِ مرا با خود
به افق‌هاي ِ ديگر نمي‌برد.

آدم‌ها و بوي‌ناکي‌ي ِ دنياهاشان

يک‌سر

دوزخي‌ست در کتابي

که من آن را


لغت‌به‌لغت

از بَر کرده‌ام
تا راز ِ بلند ِ انزوا را
دريابم ــ

راز ِ عميق ِ چاه را
از ابتذال ِ عطش.
بگذار تا مکان‌ها و تاريخ به خواب اندر شود
در آن سوي ِ پُل ِ دِه
که به خميازه‌ي ِ خوابي جاودانه دهان گشوده است
و سرگرداني‌هاي ِ جُست‌وجو را
در شيب‌گاه ِ گُرده‌ي ِ خويش
از کلبه‌ي ِ پابرجاي ِ ما
به پيچ ِ دوردست ِ جاده
مي‌گريزاند.
مرا ديگر
انگيزه‌ي ِ سفر نيست.
حقيقت ِ ناباور
چشمان ِ بيداري‌کشيده را بازيافته است:
روياي ِ دل‌پذير ِ زيستن
در خوابي پادرجاي‌تر از مرگ،
از آن پيش‌تر که نوميدي‌ي ِ انتظار
تلخ‌ترين سرود ِ تهي‌دستي را باز خوانده باشد.
و انسان به معبد ِ ستايش‌هاي ِ خويش
فرود آمده است.
انساني در قلم‌رو ِ شگفت‌زده‌ي ِ نگاه ِ من
در قلم‌رو ِ شگفت‌زده‌ي ِ دستان ِ پرستنده‌ام.
انساني با همه ابعادش ــ فارغ از نزديکي و بُعد ــ
که دست‌خوش ِ زواياي ِ نگاه نمي‌شود.
با طبيعت ِ همه‌گانه بيگانه‌ئي
که بيننده را
از سلامت ِ نگاه ِ خويش
در گمان مي‌افکند
چرا که دوري و نزديکي را
در عظمت ِ او
تاءثير نيست
و نگاه‌ها
در آستان ِ رويت ِ او
قانوني ازلي و ابدي را
بر خاک
مي‌ريزند...
انسان
به معبد ِ ستايش ِ خويش بازآمده‌است.
انسان به معبد ِ ستايش ِ خويش
بازآمده‌است.
راهب را ديگر
انگيزه‌ي ِ سفر نيست.
راهب را ديگر
هواي ِ سفري به سر نيست
.

1 Kommentar:

شاپرک hat gesagt…

آی الهام.......

Powered By Blogger