Samstag, 7. März 2009

شعری از هادی خرسندی-«صبح روز عید»


آن پدر که مانده بی-وطندر حصار غربتی بعید،طفل خود گرفته در بغل صبح روز عید.
بوسدش به عشق،گویدش به مهر؛با غرور جاودانه اش:طفل من! جان من!سرزمین ما؛مانده از گذشته یادگار، میهن تو افتخار توست! افتخار ماست آن دیار!
طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:«واتس افتخار؟»
گویدش پدر:سربلندی است آرمان من؛ آرمان تو؛ آرمان ما،اعتلای نام میهن است،با تلاش و کوشش مدام!
طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:«وات دو یو مین اعتلای نام؟»
گویدش پدر:بایدت تلاش،تا که نام سرزمین خود؛جاودان کنی!پرچمش؛خار چشم دشمنان کنی!
با تلاش من،با تلاش تو،با تلاش ما:میشود وطنپر زنیکی وخالی از بدی
طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:«کن یو اسپیک اینگلیش ددی؟»

هادی خرسندی

1 Kommentar:

شاپرک hat gesagt…

بی نظیر. میترسم که منم مبتلا بشم واااااای افتضاحه وقتی ازت میپرسن مامان اون نونای که راه راه بود اسمش چیه خیلی خوش بو هستن از اونا میخوام

Powered By Blogger