Donnerstag, 9. April 2009

حرف را بايد زد درد را بايد گفت


با من اكنون چه نشستنها خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي ميخواهد
من وتو ما نشويم خانه اش ويران باد
من اگر ما نشوم تنهايم
تو اگر ما نشوي خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شهر
باز بر پا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا ميخوانند
كوه بايد شد و ماند
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دم سردي پاييز كه چه
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
دوستي ماست
اشنايي با شور و جدايي با درد
سينه ام اينه ايست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين اينه بزداي غبار
اشيانهاي تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر ميسازد
مگذار كه دستان من ان
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشي ها بسپارد
مگذار كه مرغان سپيد دستت
اشيانهاي پر از گرمي دستان مرا باز تهي بگذارد
.
.
.
.
من به خود ميگفتم
هيچكس باور كرد جنگل جان مرا شعله ي مهر تو خاكستر كرد

2 Kommentare:

Unknown hat gesagt…

?sha-er
...
چه كسي ميخواهد
من وتو ما نشويم
خانه اش ويران باد
...

Unknown hat gesagt…

update plz

Powered By Blogger