
تو به من خنديدي !.. و نمي دانستي
من به چه دلهره از باخچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من کرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک ...... و تو رفتي و هنوز خش خش گام تو تکرار کنان مي دهد آزارم و من انديشه کنان غرق اين پندارم که چرا؟؟؟ خانه کوچک ما ...سيب ...نداشت
من به چه دلهره از باخچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من کرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک ...... و تو رفتي و هنوز خش خش گام تو تکرار کنان مي دهد آزارم و من انديشه کنان غرق اين پندارم که چرا؟؟؟ خانه کوچک ما ...سيب ...نداشت
Wednesday August 8, 2007

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen