
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم
------------
هر کسی دوتاست و خدا یکی بود و یکی چگونه می توانست باشد؟ هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند،هست و خدا کسی که احساسش کند،نداشت عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور اما کسی نداشت و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند زمین را گسترد و آسمانها را برکشید. و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود و با نبودن چگونه توانستن بود؟ و خدا بود و با او عدم بود و عدم گوش نداشت حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود،نمیگوییم و حرفهایی است برای نگفتن حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت درونش از آنها سرشار بود و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟ و خدا بود و عدم جز خدا هیچ نبود در نبودن،نتوانستن بود با نبودن نتوان بودن و خدا تنها بود هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داش
Friday September 21, 2007

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen