
دلم سكوت كرده است
و روز به روز حواس من شفافيت خويش را از دست مي دهد مثل زماني كه پلك نزديك مي كني تا كورسويي ببيني از ساحل دوردست ...... اما زمان زياديست كه دلتنگم من دلم براي خودم تنگ مي شود .. براي روزهايي كه من يك كودك بودم ...... كودكي كه درون چشمهايش فقط آب بود....... و زندگي زشتيهاي خويش را بي حياوار به رخش نكشيده بود....... خشم ... نفرت .... دروغ .... فريب .... شعار .... هيچكدام را نمي شناخت ...... من كودك درونم را مي خواهم
كجاست؟ كودك درونم
كجاست؟
Sunday September 23, 2007

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen