
همه انديشه و سوداي سفر آمدم تا که ببينم بازت آمدم تا ز نگاه گرمت بهر شبهاي سياه دوري توشه اي برگيرم آمدم بس دلتنگ در دلم غوغائي بر لب اما لبخند تو سخن گفتي با من اما نه ز عشق نه ز راز گنجي که نهان در دل ماست من سخن گفتم با تو اما نه ز درد نه ز اندوه غم دوري تو که چو يک شعر بلند در دل من باقي خواهد ماند راستي را چه نيازي به سفر با چنين فاصله هائي که چو کوه سرد و سخت بين ما بنشسته و خيالي که فقط چاره ساز دل ماست چه تفاوت دارد سفري يا حذري که جدائي ها را عاقبت بايد از نقطه اي آغاز کنيم
Saturday April 12, 2008
Saturday April 12, 2008

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen