Sonntag, 12. Juli 2009

عاقبت بايد از نقطه اي آغاز کنيم


همه انديشه و سوداي سفر آمدم تا که ببينم بازت آمدم تا ز نگاه گرمت بهر شبهاي سياه دوري توشه اي برگيرم آمدم بس دلتنگ در دلم غوغائي بر لب اما لبخند تو سخن گفتي با من اما نه ز عشق نه ز راز گنجي که نهان در دل ماست من سخن گفتم با تو اما نه ز درد نه ز اندوه غم دوري تو که چو يک شعر بلند در دل من باقي خواهد ماند راستي را چه نيازي به سفر با چنين فاصله هائي که چو کوه سرد و سخت بين ما بنشسته و خيالي که فقط چاره ساز دل ماست چه تفاوت دارد سفري يا حذري که جدائي ها را عاقبت بايد از نقطه اي آغاز کنيم

Saturday April 12, 2008

Keine Kommentare:

Powered By Blogger