Dienstag, 24. August 2010

ای دبستانی ترین احساس من


یاد داشتی از پدرم برای یاداوری از دوران دبستان به جای اشک در چشم برای چندین لحظه سکوت ای‌ خاصی‌ به وجودم داد . همیشه در این چند ساله سخت درسی‌ در این سنّ و سال با خودم بار‌ها و بار‌ها گفته بودم نه نه دلم نمیخواد به سالهای کودکی بر گردم و دوباره درس بخونم ولی‌ یاد آوری این دوران این حسّ را درم زنده کرد که آن چننن هم که در ذهنم داشتم سخت و تلخ نبود به هر حال از دروس علوم کامپیوتر بسیار دل نشنین تر و زنده تر بود دوران کودکی و دبستان
مواظب باشيد...ممكن است اشك به چشمانتان بياورد
اولین روز دبستان بازگرد / کودکی ها شاد خندان بازگردبازگرد ای خاطرات کودکی / بر سوار اسب های چوبکیخاطرات کودکی زیبا ترند / یادگاران کهن ماناترنددرسهای سال اول ساده بود / آب را بابا به سارا داده بوددرس پندآموز روباه و خروس / روبه مکار دزد چاپلوسکاکلی گنجشکی باهوش بود / فیل نادانی برایش موش بودروز مهمانی کوکب خانم است / سفره پر از بوی نان گندم است با وجود سوز سرمای شدید ‎/ ‎ ریزعلی پیراهن ازتن میدریدتا درون نیمکت جامی شدیم / ما پر از تصمیم کبری می شدیم ‎ ‎ پاک کن هایی زپاکی داشتیم / یک تراش سرخ لاکی داشتیمدرد داشت کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت / دوشمان از حلقه هایش ‎ ‎ گرمی دستانمان از هااا بود / برگ دفترها به رنگ کاه بودمانده در گوشم صدایی چون تگرگ / خش خش جاروی بابا روی برگهمکلاسیهای من یادم کنید / بازهم درکوچه فریادم کنیدهمکلاسیهای درس و رنج و کار / بچه های جامه های وصله داریاد آن آموزگار ساده پوش / یاد آن گچ ها که بودش روی دوشکاش هرگز زنگ تفریحی نبود / جمع بودن بود تفریقی نبودای معلم یاد وهم یادت بخیر / یاد درس آب بابایت بخیرای دبستانی ترین احساس من / بازگرد و این مشق ها را خط بزن

Keine Kommentare:

Powered By Blogger