در اين خيابان هاي مملو از غريبگان
دلم سكوت مي خواهد، سكوت...
نمي دانم كجا، كدام راه مرا به من مي رساند
مي روم تنها، مي روم تا دورها دور
بلكه پيدا شوم آن دور دست هاي نامعلوم
شايد در ميان پهنهي عظيم تنهايي
اوج بگيرم از ورطهي پست اين خيابان ها
جدا شوم، رها شوم از هجوم دود و گرد و غبار
غبار فرو رفته در گلو و بسته راه نفس
رها شوم از هر غريبهاي
كه مي زند ضربه اي به من، به وقت عبور
رها شوم از اين دنياي عجيب
كه زندانيام كرده سال ها
رها شوم از تو كه بستيام به بند خويش
رها شوم از تو
رها شوم از خويش
رها شوم از اين دنياي عجيب
مي روم دلتنگ، در تنگ ترين كوچه ي تنهايي ها
مي روم تا دور ها دور...
مي روم تنها، تنها، تنها...
شايد سكوت پيدا كند مرا، شايد سكوت...
سكوت خواهم كرد
سكوت خواهم كرد
سكوت...

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen