Samstag, 28. Februar 2009

همیشه برای صرف یک فنجان قهوه با دوست وقت هست

استاد فلسفه در مقابل شاگردان ایستاده بود و چند چیز هم در مقابلش روی میز قرار داشت.
وقتی کلاس شروع شد او بدون اینکه حرفی بزند یک شیشه بزرگ و خالی مایونز را برداشت و آن را با توپ های گلف پر کرد. بعد از شاگردان پرسید که آیا به نظر آنها شیشه پر شده است؟ گفتند پر شده است.
بعد استاد یک جعبه سنگ ریزه در آورد و آنها را داخل شیشه ریخت. شیشه را آهسته تکان داد. سنگر بزه ها در فضاهای خالی میان توپ ها قرار گرفتند. بعد دوباره از شاگردان پرسید که آیا به نظر آنها شیشه پر شده است؟ گفتند پر شده است. استاد سپس یک جعبه شن در آورد و آنها را هم توی شیشه ریخت. البته شن ها همه فضاهای خالی را پر کردند. بار دیگر از شاگردان پرسید که آیا به نظر آنها شیشه پر شده است؟شاگردان متّفق القول گفتند : "بله" سپس استاد دو فنجان قهوه از زیر میز درآورد و آنها را تماما در شیشه ریخت. در نتیجه فضاهای خالی میان شن ها هم پر شد. شاگردان خندیدند. وقتی خنده تمام شد استاد گفت :" حالا از شما می خواهم که این شیشه را به مثابه زندگی خودتان بدانید. توپ های گلف موضوعات مهم زندگی شما هستند:خدا.خانواده. فرزندان. سلامتی. دوستان و روابط عاطفی مورد علاقه تانموضوعاتی که اگر همه چیزهای دیگر از دست بروند و فقط آنها بمانند هنوز زندگی تان پر است. سنگ ریزه ها موضوعات مهم دیگر هستند. مانند کار. خانه و اتومبیل تان. شن ها موضوعات کم اهمیت تر بعدی هستند. اگر اول سنگ ریزه ها را داخل شیشه بریزید دیگر جایی برای شن ها یا توپ های گلف باقی نمی ماند.زندگی هم همین طور است . اگر همه وقت و انّرژی تان را صرف موضوعات کم اهمیت کنید هرگز برای چیز هایی که برایتان اهمیت دارد فرصت نخواهید داشت. به چیز هایی که برای خوشبختی تان ضرورت محسوب می شود توجه کنید. با فرزندانتان بازی کنید. برای معاینات پزشکی تان وقت صرف کنید. دوستان تان را به شام دعوت کنید. همیشه برای تمیز کردن خانه و تعمیر وسایل مصرفی وقت خواهد بود. پیش از همه حواس تان به توپ های گلف باشد. یعنی چیزهایی که واقعاً اهمیت دارند. اولویت ها را مشخص کنید.باقی شن هستند. یکی از شاگردان دستش را بلند کرد و گفت"قهوه در این بین نشان دهنده چه چیزی است؟" استاد لبخند زد و گفت : " خوشحالم که سوال کردید. این فقط نشان می دهد که هر قدر هم زندگی تان به ظاهر پر باشد ولی همیشه برای صرف یک فنجان قهوه با دوستان وقت هست "

تولستوي گفته است


نمي‌توانيم کاري کنيم که مرغان غم بالاي سر ما پرواز نکنند اما مي‌توانيم نگذاريم که روي سر ما آشيانه بسازند .دیدیم این جملهٔ زیبا و پر مفهوم از تولستوي را که دوستی‌ برام نوشته به یادگار در این ۴ دیواری یاد داشت کنم

محمد رضا شفیع کدکنی

Donnerstag, 26. Februar 2009

گرین کارت


در نگاه اول خنده دار است.ولی‌ در اصل غمگین کننده است
آرزوهای دور دست که برایش هیچ تلاشی نمی‌شود حتئ دو کلام زبان خوندن فقط مجانی‌ و با نیروی خوش شانسی و عوام اندیشی‌ گرین کارد بردن دره بهشت جهان را به روشون باز بشه.
از زیر زمین بت سبز شود و همگان منتظر شفای مجسمهٔ آزادی هستن.
هاهاهاهاها

خیابان گاندی- روبروی رستوارن عالی قاپو

حرفهای به یاد ماندنی

اگر روزی دشمن پیدا کردی, بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی!
اگر روزی تهدیدت کردند, بدان در برابرت ناتوانند!
اگر روزی خیانت دیدی, بدان قیمتت بالاست!
اگر روزی ترکت کردند , بدان با تو بودن لیاقت می خواهد
پیش از سحر تاریک است اما تاکنون نشده که افتاب طلوع نکند. به سحر اعتماد کنید!
اگر آفتاب را به نظاره بنشيني، سايه را نتواني ديد
امروز نخستين روز آينده ي توست
وقتی یکی از درهای شادی بسته می شود،در دیگری باز می شود،ولی اغلب،ما آن قدر به در بسته نگاه می کنیم،که
در باز شده را نمی بینیم. آنقدر شكست خوردن را تجربه كنيد تا راه شكست دادن را بياموزيد بادكنك ها هميشه با باد مخالف اوج ميگيرند
براي خود زندگي كنيم نه براي نمايش دادن آن به ديگران
سفري به طول هزار فرسنگ با يك گام آغاز مي شود
بازنده ها در هر جواب مشكلي را مي بينند، ولي برنده در هر مشكلي جوابي را مي بيند
به جاي موفقيت در چيزي كه از آن نفرت دارم، ترجيح مي دهم در چيزي شكست بخورم كه از آن لذت مي برم
بادبادك تا با باد مخالف روبه رو نگردد ، اوج نخواهد گرفت
آن‌چه را که در مزرعه ذهن خود کاشته‌اید درو خواهید کرد
اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد
آن كه امروز را از دست مي دهد ! فردا را نخواهد يافت
هيچ روزي از امروز با ارزش تر نيست
چنان باش كه بتوانی به هر كس بگویی مثل من رفتار كن
انسان هر چه بالاتر برود احتمال ديده شدن وصله ی شلوارش بيشتر می شود :اديسون
عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه می‌بیند:مارک تواین
من نميگويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم بايد برای بار دوم هم نگاه کرد : ويکتور هوگو
هرگز به احساساتی که در اولین بر خورد از کسی پیدا می کنید نسنجیده اعتماد نکنید : آناتول فرانس
تصمیم خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد : پائولوکوئیلو
مهم نیست چه پیش آمده ، تحمل کن و اندوه خود را زیر لبخندی بپوشان : دیل کارنگی
علف هرزه چیست ؟گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده است : امرسون
بردن همه چيز نيست ؛ امّا تلاش برای بردن چرا : وئيس لومباردی

Sonntag, 22. Februar 2009

زمستان است



اینجا چند روزی است که همه جا پوشیده از برف است و به قول دوستی‌ خدا شیر آسمان را باز کرده و فرمان داده که ببار و ببار بر سر این شهر سفید.
یازدهمین زمستانی هست که در وین هستم ولی‌ هیچ زمستانی این قدر بارش برف زیاد و روزگار سفیدی بر این شهر ندیده بودم. سکوت و سفیدی این روزها منو یاده این شعر زیبای اخوان ثالث انداخته.
زمستان است
و
زمستان است


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

Samstag, 21. Februar 2009

درد زيستن




درد من حصار برکه نيست درد زيستن با ماهيانی است که فکر دريا به ذهنشان خطور نکرده است

مارکوت بیکل ترجمه احمد شاملو




از بچگی‌ شنیده بودم که قاصدک صدا و پیغام به راه‌های دوری میرسانند...
و سالها بد که این تیکه از ترجمهٔ شاملو را خواندم به یاد این شنیدهٔ بچگیم افتادم که :
گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار


براي تو و خويش چشماني آرزو مي كنم
كه چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند
گوشي كه صداها و شناسه ها را بشنود
گوشي كه صداها و شناسه ها را در بيهوشيمان بشنود
براي تو و خويش روحي كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد
و زباني كه در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون كشد و بگذارد از آن چيزها كه در بندمان كشيده است سخن گوييم




دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانهء برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشقهای نهان

و شگفتیهای بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو... و من

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که صداها را در ظلمات ببیند....

گاه آنچیز که ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاریست

زیرا تنها حقیقت است که رهای می بخشد

پائولو کوئيلو: ما قلب ها از ترس مي ميريم




قلب آدم ها گاهي شکوه مي کند چرا که آدم ها مي ترسند که بزرگترين رؤياهايشان را متحقق کنند، چون يا فکر مي کنند که لياقتش را ندارند و يا اينکه نمي توانند از عهده آن برآيند. ما قلب ها از ترس مي ميريم. تنها از انديشيدن به عشق هاي مدفون شده و يا لحظاتي که مي توانستند خيلي زيبا باشند و نبودند يا گنج هايي که مي توانستند کشف شوند ولي براي هميشه در زير خاک مدفون ماندند چون اگر هريک از اين اتفاق ها بيفتد ما رنج وحشتناکي مي کشيم. «قلب من از رنج کشيدن مي ترسد» *** هميشه به قلبت بگو:
«که ترس از رنج از خود رنج بدتر است»
(تاريکترين لحظه شب لحظه قبل از طلوع آفتاب است).

شلوارهاي وصله‌دار قصه‌ای از رسول پرویزی



به قدري اين حادثه زنده است كه از ميان تاريكي‌هاي حافظه‌ام روشن و پرفروغ مثل روز مي‌درخشد. گوئي دو ساعت پيش اتفاق افتاده، هنوز در خانة اول حافظه‌ام باقي است.
تا آن روزها كه كلاس هشتم بودم خيال مي‌كردم عينك مثل تعليمي و كراوات يك چيز فرنگي‌مأبي است كه مردان متمدن براي قشنگي به چشم مي‌گذارند. دائي جان ميرزا غلامرضا ـ كه خيلي به خودش ور مي‌رفت و شلوار پاچه تنگ مي‌پوشيد و كراوات از پاريس وارد مي‌كرد و در تجدد افراط داشت، به طوري كه از مردم شهرمان لقب مسيو گرفت ـ اولين مرد عينكي بود كه ديده بودم. علاقه دائي جان به واكس كفش و كارد و چنگال و كارهاي ديگر فرنگي مآبان مرا در فكرم تقويت كرد. گفتم هست و نيست، عينك يك چيز متجددانه است كه براي قشنگي به چشم مي‌گذارند.
اين مطلب را داشته باشيد و حالا سري به مدرسه‌اي كه در آن تحصيل مي‌كردم بزنيم. قد بنده به نسبت سنم هميشه دراز بود. ننه ـ خدا حفظش كند ـ هر وقت براي من و برادرم لباس مي‌خريد ناله‌اش بلند بود.
متلكي مي‌گفت كه دو برادري مثل علم يزيد مي‌مانيد. دراز دراز، مي‌خواهيد برويد آسمان شوربا بياوريد! در مقابل اين قد دراز چشمم سو نداشت و درست نمي‌ديد. بي‌آنكه بدانم چشمم ضعيف و كم‌سوست. چون تابلو سياه را نمي‌ديدم، بي‌اراده در همه كلاس‌ها به طرف نيمكت رديف اول مي‌رفتم. همه شما مدرسه رفته‌ايد و مي‌دانيد كه نيمكت اول مال بچه‌هاي كوتاه قدست. اين دعوا در كلاس بود. هميشه با بچه‌هاي كوتوله دست به يقه بودم. اما چون كمي جوهر شرارت داشتم، طفلك‌ها همكلاسان كوتاه قد و همدرسان خپل از ترس كشمكش و لوطي بازي‌هاي خارج از كلاس تسليم مي‌شدند. اما كار بدينجا پايان نمي‌گرفت. يك روز معلم خودخواه لوسي‌ دم در مدرسه يك كشيده جانانه به گوشم نواخت كه صدايش تا وسط حياط مدرسه پيچيد و به گوش بچه‌ها رسيد. همين‌طور كه گوشم را گرفته بودم و از شدت درد برق از چشمم پريده بود، آقا معلم دو سه فحش چارواداري به من داد و گفت:
«چشت كوره؟ حالا ديگر پسر اتول خان رشتي شدي؟ آدمو تو كوچه مي‌بيني و سلام نمي‌كني!؟»
معلوم شد ديروز آقا معلم از آن طرف كوچه رد مي‌شده، من او را نديده‌ام و سلام نكرده‌ام. ايشان عم عملم را حمل بر تكبر و گردنكشي كرده، اكنون انتقام گرفته مرا ادب كرده است.
در خانه هم بي‌دشت نبودم. غالباً پاي سفره ناهار يا شام كه بلند مي‌شدم چشمم نمي‌ديد، پايم به ليوان آب‌خوري يا بشقاب يا كوزة آب مي‌خورد. يا آب مي‌ريخت يا ظرف مي‌شكست. آن وقت بي‌آنكه بدانند و بفهمند كه من نيمه كورم و نمي‌بينم خشمگين مي‌شدند. پدرم بد و بيراه مي‌گفت. مادرم شماتتم مي‌كرد، مي‌گفت: به شتر افسارگسيخته مي‌ماني. شلخته و هردم‌بيل و هپل و هپو هستي، جلو پايت را نگاه نمي‌كني. شايد چاه جلوت بود و در آن بيفتي.
بدبختانه خودم هم نمي‌دانستم كه نيمه كورم. خيال مي‌كردم همه مردم همين قدر مي‌بينند!
لذا فحش‌ها را قبول داشتم. در دلم خودم را سرزنش مي‌كردم كه با احتياط حركت كن! اين چه وضعي است؟ دائماً يك چيزي به پايت مي‌خورد و رسوائي راه مي‌افتد. اتفاق‌هاي ديگر هم افتاد. در فوتبال ابداً و اصلاً پيشرفت نداشتم. مثل بقيه بچه‌ها پايم را بلند مي‌كردم، نشانه مي‌رفتم كه به توپ بزنم، اما پايم به توپ نمي‌خورد، بور مي‌شدم. بچه‌ها مي‌خنديدند. من به رگ غيرتم برمي‌خورد. دردناك‌ترين صحنه‌ها يك شب نمايش پيش آمد.
يك كسي شبيه لوطي غلامحسين شعبده‌باز به شيراز آمده بود. گروه گروه مردان و زنان و بچه‌ها براي ديدن چشم‌بندي‌هاي او به نمايش مي‌رفتند. سالن مدرسه شاپور محل نمايش بود. يك بليط مجاني ناظم مدرسه به من داد. هر شاگرد اول و دومي يك بليط مجاني داشت. من از ذوق بليط در پوستم نمي‌گنجيدم. شب راه افتادم و رفتم. جايم آخرسالن بود. چشم را به سن دوختم، خوب باريك‌بين شدم، يارو وارد سن‌ شد، شامورتي را در آورد، بازي را شروع كرد. همة اطرافيان من مسحور بازي‌هاي او بودند. گاهي حيرت داشتند، گاهي مي‌خنديدند و دست مي‌زدند ـ اما من هر چه چشمم را تنگ‌تر مي‌كردم و به خودم فشار مي‌آوردم درست نمي‌ديدم. اشباحي به چشمم مي‌خورد. اما تشخيص نمي‌دادم كه چيست و كيست و چه مي‌كند. رنجور و وامانده دنباله‌رو شده بودم. از پهلو دستيم مي‌پرسيدم : چه مي‌كند؟ يا جوابم نمي‌داد يا مي‌گفت مگر كوري نمي‌بيني. آن شب من احساس كردم كه مثل بچه‌هاي ديگر نيستم. اما باز نفهميدم چه مرگي در جانم است. فقط حس كردم كه نقصي دارم و از اين احساس، غم و اندوه سختي وجودم را گرفت.
بدبختانه يك بار هم كسي به دردم نرسيد. تمام غفلت‌هايم را كه ناشي از نابينائي بود حمل بر بي‌استعدادي و مهملي و ولنگاريم مي‌كردند. خودم هم با آنها شريك مي‌شدم.
* * *
با آنكه چندين سال بود كه شهرنشين بوديم، خانه ما شكل دهاتيش را حفظ كرده بود. همان‌طور كه در بندر يك مرتبه ده دوازده نفر از صحرا مي‌آمدند و با اسب و استر و الاغ به عنوان مهماني لنگر مي‌انداختند و چندين روز در خانه ما مي‌ماندند، در شيراز هم اين كار را تكرار مي‌كردند. پدرم از بام افتاده بود، ولي دست از عادتش برنمي‌داشت. با آنكه خانه و اثاث به گرو و همه به سمساري رفته بود، مهمانداري ما پايان نداشت. هر بي‌صاحب مانده‌اي كه از جنوب راه مي‌افتاد، سري به خانه ما مي‌زد. خداش بيامرزد، پدرم دريا دل بود. در لاتي كار شاهان را مي‌كرد، ساعتش را مي‌فروخت و مهمانش را پذيرائي مي‌كرد. يكي از اين مهمانان يك پيرزن كازروني بود. كارش نوحه‌سرائي براي زنان بود. روضه مي‌خواند. در عيد عمر تصنيف‌هاي بندتنباني مي‌خواند، خيلي حراف و فضول بود. اتفاقاً شيرين زبان و نقال هم بود. ما بچه‌ها خيلي او را دوست مي‌داشتيم. وقتي مي‌آمد كيف ما به راه بود. شب‌ها قصه مي‌گفت.
گاهي هم تصنيف مي‌خواند و همه در خانه كف مي‌زدند. چون با كسي رودرباسي نداشت، رك و راست هم بود و عيناً عيب ديگران را پيش چشمشان مي‌گفت، ننه خيلي او را دوست مي‌داشت.
اولاً هر دو كازروني بودند و كازرونيان سخت براي هم تعصب دارند.
ثانياً طرفدار مادرم بود و به خاطر او هميشه پدرم را با خشونت سرزنش مي‌كرد كه چرا دو زن دارد و بعد از مادرم زن ديگري گرفته است؛ خلاصه مهمان عزيزي بود. البته زادالمعاد و كتاب دعا و كتاب جودي و هر چه ازين كتب تغزيه و مرثيه بود همراه داشت. همة اين كتاب‌ها را در يك بقچه مي‌پيچيد. يك عينك هم داشت، از آن عينك‌هاي بادامي شكل قديم. البته عينك كهنه بود. به قدري كهنه بود كه فرامش شكسته بود. اما پيرزن كذا به جاي دسته فرام يك تكه سيم سمت راستش چسبانده بود و يك نخ قند را مي‌كشيد و چند دور، دور گوش چپش مي‌پيچيد.
من قلا كردم و روزي كه پيرزن نبود رفتم سر بقچه‌اش. اولاً كتاب‌هايش را به هم ريختم. بعد براي مسخره، از روي بدجنسي و شرارت عينك موصوف را از جعبه‌اش درآوردم. آن را به چشمم گذاشتم كه بروم و با اين ريخت مضحك سر به سر خواهرم بگذارم و دهن‌كجي كنم.
آه هرگز فراموش نمي‌كنم!
براي من لحظه عجيب و عظيمي بود! همينكه عينك به چشم من رسيد ناگهان دنيا برايم تغيير كرد. همه چيز برايم عوض شد.
يادم مي‌آيد كه بعدازظهر يك روز پائيز بود.
آفتاب رنگ رفته و زردي طالع بود. برگ درختان مثل سربازان تير خورده تك تك مي‌افتادند. من كه تا آن روز از درخت‌ها جز انبوهي برگ در هم رفته چيزي نمي‌ديدم، ناگهان برگ‌ها را جدا جدا ديدم. من كه ديوار مقابل اطاقمان را يك دست و صاف مي‌ديدم و آجرها مخلوط و با هم به چشمم مي‌خورد، در قرمزي آفتاب آجرها را تك تك ديدم و فاصلة آنها را تشخيص دادم. نمي‌دانيد چه لذتي يافتم. مثل آن بود كه دنيا را به من داده‌اند.
هرگز آن دقيقه و آن لذت تكرار نشد. هيچ چيز جاي آن دقايق را براي من نگرفت. آن قدر خوشحال شدم كه بي‌خودي چندين بار خودم را چلاندم. ذوق‌زده بشكن مي‌زدم و مي‌پريدم. احساس مي‌كردم كه تازه متولد شده‌ام و دنيا برايم معناي جديدي دارد. از بسكه خوشحال بودم صدا در گلويم مي‌ماند.
عينك را درآوردم، دوباره دنياي تيره به چشمم آمد. اما اين بار مطمئن و خوشحال بودم.
آن را بستم و در جلدش گذاشتم. به ننه هيچ نگفتم. فكر كردم اگر يك كلمه بگويم عينك را از من خواهد گرفت و چند ني قليان به سر و گردنم خواهد زد. مي‌دانستم پيرزن تا چند روز ديگر به خانة ما برنمي‌گردد. قوطي حلبي عينك را در جيب گذاشتم و مست و ملنگ، سرخوش از ديدار دنياي جديد به مدرسه رفتم.
بعد از ظهر بود. كلاس ما در ارسي قشنگي جا داشت. خانه مدرسه از ساختمان‌هاي اعياني قديم بود. يك نارنجستان بود. اطاق‌هاي آن بيشتر آئينه‌كاري داشت. كلاس مااز بهترين اطاق‌هاي خانه بود. پنجره نداشت. مثل ارسي‌هاي قديم درك داشت، پر از شيشه‌هاي رنگارنگ. آفتاب عصر به اين كلاس مي‌تابيد. چهره معصوم همكلاسي‌ها مثل نگين‌هاي خوشگل و شفاف يك انگشتر پربها به اين ترتيب به چشم مي‌خورد.
درس ساعت اول تجزيه و تركيب عربي بود. معلم عربي پيرمرد شوخ و نكته‌گوئي بود كه نزديك به يك قرن از عمرش مي‌گذشت. همه همسالان من كه در شيراز تحصيل كرده‌اند او را مي‌شناسند. من كه ديگر به چشمم اطمينان داشتم، براي نشستن بر نيمكت اول كوشش نكردم. رفتم و در رديف آخر نشستم. مي‌خواستم چشمم را با عينك امتحان كنم.
مدرسه ما بچه اعيان‌ها در محلة لات‌ها جا داشت؛ لذا دورة متوسطه‌اش شاگرد زيادي نداشت.
مثل حاصل سن زده سال‌ به سال شاگردانش در مي‌رفتند و تهيه نان سنگك را بر خواندن تاريخ و ادبيات رجحان مي‌دادند. در حقيقت زندگي آنان را به ترك مدرسه وادار مي‌كرد. كلاس ما شاگرد زيادي نداشت، همه شاگردان اگر حاضر بودند تا رديف ششم كلاس مي‌نشستند. در حالي كه كلاس، ده رديف نيمكت داشت و من براي امتحان چشم مسلح رديف دهم را انتخاب كرده بودم. اين كار با مختصرسابقه شرارتي كه داشتم اول وقت كلاس سوءظن پيرمرد معلم را تحريك كرد. ديدم چپ چپ من به نگاه مي‌كند.
پيش خودش خيال كرد چه شده كه اين شاگرد شيطان بر خلاف هميشه ته كلاس نشسته است. نكند كاسه‌اي زير نيم كاسه باشد.
بچه‌ها هم كم و بيش تعجب كردند.
خاصه آنكه به حال من آشنا بودند. مي‌دانستند كه براي رديف اول سال‌ها جنجال كرده‌ام. با اينهمه درس شروع شد. معلم عبارتي عربي را بر تخته سياه نوشت و بعد جدولي خط‌كشي كرد. يك كلمه عربي را در ستون اول جدول نوشت و در مقابل آن كلمه را تجزيه كرد. در چنين حالي موقع را مغتنم شمردم. دست بردم و جعبه را درآوردم.
با دقت عينك را از جعبه بيرون آوردم و آن را به چشم گذاشتم. دسته سيمي را به پشت گوش راست گذاشتم. نخ قند را به گوش چپ بردم و چند دور تاب دادم و بستم.
درين حال وضع من تماشائي بود. قيافه يغورم، صورت درشتم، بيني گردن‌كش و دراز و عقابيم، هيچكدام با عينك بادامي شيشه كوچك جور نبود. تازه اينها به كنار، دسته‌هاي عينك، سيم و نخ قوز بالا قوز بود و هر پدر مرده مصيبت ديده‌اي را مي‌خنداند، چه رسد به شاگردان مدرسه‌اي كه بيخود و بي‌جهت از ترك ديوار هم خنده‌شان مي‌گرفت.
خدا روز بد نياورد. سطر اول را كه معلم بزرگوار نوشت، رويش را برگرداند كه كلاس را ببيند و درك شاگردان را از قيافه‌ها تشخيص دهد، ناگهان نگاهش به من افتاد.
حيرت‌زده كچ را انداخت و قريب به يك دقيقه بروبر چشم به عينك و قيافه من دوخت.
من متوجه موضوع نبودم. چنان غرق لذت بودم كه سر از پا نمي‌شناختم. من كه در رديف اول با هزاران فشار و زحمت نوشته روي تخته را مي‌خواندم، اكنون در رديف دهم آن را مثل بلبل مي‌خواندم.
مسحور كار خود بودم. ابداً توجيهي به ماجراي شروع شده نداشتم. بي‌توجهي من و اينكه با نگاه‌ها هيچ اضطرابي نشان ندادم، معلم را در ظن خود تقويت كرد. يقين شد كه من بازي جديدي درآورده‌ام كه او را دست بيندازم و مسخره كنم!.
ناگهان چون پلنگي خشمناك راه افتاد. اتفاقاً اين آقاي معلم لهجه غليظ شيرازي داشت و اصرار داشت كه خيلي خيلي عاميانه صحبت كند. همين‌طور كه پيش مي‌آمد با لهجه خاصش گفت:
«به به! نره خر! مثل قوال‌ها صورتك زدي؟ مگه اينجا دسته هفت صندوقي آوردن؟»
تا وقتي كه معلم سخن نگفته بود، كلاس آرام بود و بچه‌ها به تخته سياه چشم دوخته بودند، وقتي آقا معلم به من تعرض كرد، شاگردان كلاس رو برگردانيدند كه از واقعه خبر شوند. همينكه شاگردان به عقب نگريستند و عينك مرا با توصيفي كه از آن شد ديدند، يك مرتبه گوئي زلزله آمد و كوه شكست.
صداي مهيب خنده آنان كلاس و مدرسه را تكان داد. هروهر تمام شاگردان به قهقهه افتادند، اين كار بيشتر معلم را عصباني كرد. براي او توهم شد كه همه بازيها را براي مسخره كردنش راه انداخته‌ام000 خنده بچه‌ها و حمله آقا معلم مرا به خود آورد. احساس كردم كه خطري پيش آمده، خواستم به فوريت عينك را بردارم. تا دست به عينك بردم فرياد معلم بلند شد:
«دستش نزن، بگذار همين طور ترا با صورتك پيش مدير ببرم. بچه تو بايد سپوري كني. ترا چه به مدرسه و كتاب و درس خواندن؟ برو بچه رو بام حمام قاپ بريز!»
حالا كلاس سخت در خنده فرو رفته، من بدبخت هم دست و پايم را گم كرده‌ام. گنگ شده‌ام. نمي‌دانم چه بگويم. مات و مبهوت عينك كذا به چشمم است و خيره خيره معلم را نگاه مي‌كنم. اين بار سخت از جا در رفت و درست آمد كنار نيمكت من. يك دستش پشت كتش بود، يك دستش هم آماده كشيدن زدن. در چنين حالي خطاب كرد: «پاشو برو گمشو! يا الله! پاشو برو گمشو!» من بدبخت هم بلند شدم. عينك همان‌طور به چشمم بود و كلاس هم غرق خنده بود. كمي خودم را دزديدم كه اگر كشيده را بزند به من نخورد، يا لااقل به صورتم نخورد. فرز و چابك جلو آقا معلم در رفتم كه ناگهان كشيده به صورتم خورد و سيم عينك شكست و عينك آويزان و منظره مضحك شد. همينكه خواستم عينك را جمع و جور كنم دو تا اردنگي محكم به پشتم خورد. مجال آخ گفتن نداشتم، پريدم و از كلاس بيرون جستم.
* * *
آقاي مدير و آقاي ناظم و آقاي معلم عربي كميسيون كردند و بعد از چانه زدن بسيار تصميم به اخراجم گرفتند. وقتي خواستند تصميم را به من ابلاغ كنند، ماجراي نيمه كوري خود را برايشان گفتم. اول باور نكردند، اما آنقدر گفته‌ام صادقانه بود كه در سنگ هم اثر مي‌كرد.
وقتي مطمئن شدند كه من نيمه كورم، از تقصيرم گذشتند و چون آقا معلم عربي نخود هر آش و متخصص هر فن بود، با همان لهجه گفت:
«بچه مي‌خواستي زودتر بگي. جونت بالا بياد، اول مي‌گفتي. حالا فردا وقتي مدرسه تعطيل شد، بيا شاه‌چراغ دم دكون ميرسليمون عينك‌ساز!» فردا پس از يك عمر رنج و بدبختي و پس از خفت ديروز، وقتي كه مدرسه تعطيل شد،‌ رفتم در صحن شاه چراغ دم دكان ميرزا سليمان عينك‌ساز. آقاي معلم عربي هم آمد، يكي يكي عينكها را از ميرزا سليمان گرفت و به چشم من گذاشت و گفت نگاه كن به ساعت شاه چراغ ببين عقربه كوچك را مي‌بيني يا نه؟. بنده هم يكي يكي عينك‌ها را امتحان كردم، بالاخره يك عينك به چشمم خورد و با آن عقربه كوچك را ديدم.
پانزده قران دادم و آن را از ميرزا سليمان خريدم و به چشم گذاشتم و عينكي شدم

Freitag, 20. Februar 2009

حرف هاي نگفتني


همیشه واقعا همیشه پدرم بهم میگه سعی‌ کن بیشتر ساکت باشی و کمتر حرف بزنی‌ و بیشتر گوش کنی
ارزش آدمی‌ در بیشتر اوقات به سکوت , نگفتن است...
این زمان از سال که میرسه و بهار پشت در وای میسته با خودم میگم الهام چه قدر تونستی این چند نکته را بهش عمل کنی‌
چه قدر؟

......... حرف هاي نگفتني

حرف هايي هست براي نگفتن

و ارزش عميق هر كسي به اندازه حرف هايي است كه براي نگفتن دارد

و درد دل هايي نيز هست براي ننوشتن و من رسيد ه ام به آغاز چنين كتابي كه بايد قلم را بشکنم و دفتر پاره كنم

و جلدش را پس دهم و خود به كلبه تنهايي خود بخزم

و كتابي را آغاز كنم كه نبايد نوشت

بگذار تا بگویمت (فريدون مشيري)


همین این شعر زیبا از مشیری و هم این عکس دلنشین بی‌ بهانه نیست که در روزگار برفی این روزها به یادگار در این ۴ دیواری یاد داشتش کنم.



بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

Donnerstag, 19. Februar 2009

حتي ثانيه هم غنيمتي‌ست


نگاه كن! در اين برهوت کهکشان‌ها، در گستره‌ي بي‌انتهاي جهان، کره‌ي کوچک هزار رنگي‌ست که در آن و فقط در آن، حرکت، رويش و مرگ، يعني زندگي جاري‌ست. تو، اين شانس را داشتي، که در
مسابقه‌ي بين ميلياردها ميليارد، از خط بين عدم و وجود عبور کني و پا در اين کره‌ي کوچک، در شگفت‌انگيزترين پديده‌ي اين جهان، يعني هستي بگذاري. اين شانس را داشتي که خنده و گريه، شادي و اندوه، شکست و پيروزي، سردي و گرمي، فراز و نشيب و چهارفصل زندگي و طبيعت را تجربه کني، بتواني لمس کني، بشنوي، ببيني، بو بکشي، عشق بورزي و بي‌شمارترين جنبه‌هاي هستي، همان
چيزي که فقط روي اين کره‌ي خاکي و نه هيچ جاي ديگري هست را تجربه کني. اکنون نگاه کن: تابش آفتاب را، بازي پر از شيطنت‌ و بي‌بديل ماه و ابر را! مگر نه آن که زندگي از اين نقطه تا آن نقطه است؟ مسافتي چنان کوتاه که در ابعاد بي‌انتهاي اين جهان، از هيچ هم هيچ‌تر است. فرصت تو براي لمس کردن اين همه شگفتي نيز ، از اين تا آن لحظه بوده است. لحظه‌اي بسيار بسيار کوتاه‌تر از يک چشم‌ بر هم زدن. صرف زندگي، يعني در جريان اين پديده‌ي شگفت، شگفت‌انگيزترين پديده‌ي جهان قرار گرفتن، بزرگ‌ترين شانسي‌ست که نصيب تو شده است. بايد قدر نهاد. بايد آن را مزه مزه کرد. نبايد لاجرعه سرکشيد. اما تو، فردا ديگر هيچ‌کدام را نخواهي ديد، فردا و فرداهاي ديگر بدون تو سپري خواهند شد، آفتاب بدون تو خواهد دميد، زمين بدون تو خواهد چرخيد، باد و باران بدون تو، در کار دائم خواهند بود و بازي پر شيطنت و بي‌بديل ماه و ابر بدون تو ادامه پيدا خواهد کرد. هر لحظه از زندگي، بسيار با ارزش‌تر از آني‌ست که بتوان در حساب و کتابي گنجاند. اما افسوس… لحظاتي ديگر همه‌چيز پايان خواهد يافت.
پس، کمي درنگ کن… اين‌قدر تند قدم برندار
.حتي ثانيه هم غنيمتي‌ست
!حتي ثانيه‌اي

Mittwoch, 18. Februar 2009

کفش هایم کو -با اجازه سهراب سپهری

باید بزنم
بزنم بر سر بوش
هر چه بادا باد
حبس و زندان هم روش
****
کفش هایم کو ؟
چه کسی بود صدا کرد:عراق؟
چه کسی بود که گفت:
می دهم آزادی...
تو اگر نفت به ما می دادی..
****
چه کسی گفت:
.............دموکراسی
هدیه ماست به تو
می پذیری آرام ؟
دهمت یا با زور؟
صاف و بی رودرواسی
****
چه کسی گفت که:بمب...
کرده پنهان صدام
زیر پیراهن خاکستریش
یا که
در خلوت تاریک شبستان حریم حرمش
****
آشنا بود صدا
آشنا بود صدا مثل اجل..
..همچون مرگ
لهجه ای غربی داشت٬ نه عربی
بوی خاصی می داد.......
بوی خام پولتیک تگزاس ..
بوی ناچسب تن گاوچران
بوی یابو..
بوی کود..
بوی باروت..
بوی دود...
****
و به من صلح نداد....
و نداد آزادی..
و به من امنیت و آرامش
و به من ....
...هیچ نداد
...
****
و سر انجام...
همه ویرانی
بی سر و سامانی
درد و بی درمانی ...
باید امشب بزنم
باید امشب بزنم کفشم را
بزنم بر سر بوش
هر چه بادا باد
حبس و زندان هم روش

دیر گاهی ست که من در بهتم ...
و سمیه و عماد ٬ آصف و مرضیه هم
و شاید همه مردم شهر
شب بیداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی بدبو از «منطقه سبز» مرا می آزارد
بوی نفرت می اید
****
کفش هایم کو
باید بزنم
بزنم بر سر بوش
هر چه بادا باد
حبس و زندان هم روش

Samstag, 14. Februar 2009

لين پارسونز -روز عشاق مبارک باشه


بياموزم که برای امروز زندگي کنم.

دريابم که بپذيرم هر آن چه را در کف اختيار نمي توانم و همه چيز را اين همه جدی نگيرم. جسارت و اميد را فرو نگذارم و ترديد را نگذارم که مرا دل سرد کند از انجام آن چه در دل دارم. به ياد نگه دارم که جهان نيازمند آفتاب لبخندهای هر چه بيشتر است؛ يادم باشد که سهم خود را ادا کنم.

پل هايي بسازم به جای ديوار.

در همه کس از آن چه دارند بهترينش را بيابم و به نقش ظاهر خويش زيبايي درونشان را به آنان بنمايم.

به خاطر نگه دارم که بي دوست و بي معشوق، زندگي هيچ نخواهد بود و سپاس آن بدارم که با ايشان همه چيز تواند شد.

دريابم که وسعت زندگي فرا روی منست، اما چنان عزيز که يک لحظه اش تباه نبايد کرد.کار کنم تا رسيدن به هدف هايم و بدانم که به دست خواهند آمد. و به جانب روياهايم دست برآرم، با توان، به تصميم و با ايمان.

و سرانجام بدانم که زندگي با من سازگار است اگر من بکوشم که با زندگي سازگار باشم.

Donnerstag, 12. Februar 2009

خليل جبران


سكوت دردناك است . اما در سكوت است كه همه چيز شكل مى گيرد و در زندگى ما لحظه هايى هست كه تنها كار ما بايد انتظار كشيدن باشد . درون هر چيز ، در اعماق هستى ، نيرويى هست كه چيزى را مى بيند و مى شنود كه هنوز قادر به دركش نيستيم . هر آن چه
امروز هستيم ، از سكوت ديروز زاده شده است

اي کاش هيچ وقت بزرگ نمي شديم و هميشه بچه بوديم




کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
کاش دلهامون به بزرگي بچگي بود
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را
از نگاهش مي توان خواند
کاش براي حرف زدن نيازي به صحبت کردن نداشتيم
کاش براي حرف زدن فقط نگاه کافي بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم
سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست
سکوتي را که يک نفر بفهمد بهتر از هزار فريادي است
که هيچ کس نفهمد
سکوتي که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هايي که گفتنش يک درد و نگفتنش هزاران درد دارد
سکوتي که يک نفر در اين دنيا هست که آنرا مي فهمد
يک نفري که برات يه دنيا ارزش داره و بدون اينکه در کنارت باشه سکوتت رو مي فهمه
يک نفر که ......
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم همه چشماي خيسمون رو ميديدن
بزرگ شديم هيچکي نميبينه
بچه بوديم تو جمع گريه مي کرديم
بزرگ شديم تو خلوت
بچه بوديم راحت دلمون نمي شکست
بزرگ شديم خيلي آسون دلمون مي شکنه
بچه بوديم اگه دلمون مي شکست با يه آبنبات دلمونو بدست مي آوردن
بزرگ که شديم وقتي دلمون رو شکستن با هيچ چيز ديگه نميشه درستش کرد فقط جاي شکستگيش روي دل ميمونه با هيچ آبنباتي درست نميشه
بچه بوديم همه رو 10 تا دوست داشتيم
بزرگ که شديم بعضي ها رو هيچي بعضي هارو کم و بعضي ها رو بي نهايت دوست داريم
بچه که بوديم قضاوت نمي کرديم و همه يکسان بودن
بزرگ که شديم قضاوتهاي درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغيير کنه
کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگي 10 تا دوست داشتيم
بچه که بوديم دوستيامون تا نداشت
بزرگ که شديم همه دوستيامون تا داره
بچه که بوديم بچه بوديم
بزرگ که شديم بزرگ که نشديم هيچ ديگه همون بچه هم نيستيم
پس مي بينيم که چه دنيايي دارن بچه ها و چقدر دنيايي دارن بزرگ ترها
پس اي کاش هيچ وقت بزرگ نمي شديم و هميشه بچه بوديم

Mittwoch, 11. Februar 2009

جاده، آن سویِ پُل


سالی‌ نیست که از دورانی که شعرهای شاملو را دیدیم و سعی‌ کردم بفهمم چه میخواسته بگوید یک باری این صفحه را باز نکنم و این شعرش را نخوانم.این نوشته سمبل حقیقت درونی نگفتهٔ همگی ماست..
باشد اینجا هم به یادگار که باز روزی از زمستان به یاده این افتادم !!
حتا یادم هست که برای دوستی‌ به یادگار نوشتم و در روزگار ۱۸-۱۹ سالگی از من پرسید چرا تو سمپات به این شعر شاملو هستی‌؟من این شعر را سالهاست که بلند در ذهنم میخوانم و دوستش دارم.
-----------
مرا ديگر انگيزه‌ي ِ سفر نيست.
مرا ديگر هواي ِ سفري به سر نيست
.


قطاري که نيم‌شبان نعره‌کشان از دِه ِ ما مي‌گذرد
آسمان ِ مرا کوچک نمي‌کند
و جاده‌ئي که از گُرده‌ي ِ پُل مي‌گذرد
آرزوي ِ مرا با خود
به افق‌هاي ِ ديگر نمي‌برد.

آدم‌ها و بوي‌ناکي‌ي ِ دنياهاشان

يک‌سر

دوزخي‌ست در کتابي

که من آن را


لغت‌به‌لغت

از بَر کرده‌ام
تا راز ِ بلند ِ انزوا را
دريابم ــ

راز ِ عميق ِ چاه را
از ابتذال ِ عطش.
بگذار تا مکان‌ها و تاريخ به خواب اندر شود
در آن سوي ِ پُل ِ دِه
که به خميازه‌ي ِ خوابي جاودانه دهان گشوده است
و سرگرداني‌هاي ِ جُست‌وجو را
در شيب‌گاه ِ گُرده‌ي ِ خويش
از کلبه‌ي ِ پابرجاي ِ ما
به پيچ ِ دوردست ِ جاده
مي‌گريزاند.
مرا ديگر
انگيزه‌ي ِ سفر نيست.
حقيقت ِ ناباور
چشمان ِ بيداري‌کشيده را بازيافته است:
روياي ِ دل‌پذير ِ زيستن
در خوابي پادرجاي‌تر از مرگ،
از آن پيش‌تر که نوميدي‌ي ِ انتظار
تلخ‌ترين سرود ِ تهي‌دستي را باز خوانده باشد.
و انسان به معبد ِ ستايش‌هاي ِ خويش
فرود آمده است.
انساني در قلم‌رو ِ شگفت‌زده‌ي ِ نگاه ِ من
در قلم‌رو ِ شگفت‌زده‌ي ِ دستان ِ پرستنده‌ام.
انساني با همه ابعادش ــ فارغ از نزديکي و بُعد ــ
که دست‌خوش ِ زواياي ِ نگاه نمي‌شود.
با طبيعت ِ همه‌گانه بيگانه‌ئي
که بيننده را
از سلامت ِ نگاه ِ خويش
در گمان مي‌افکند
چرا که دوري و نزديکي را
در عظمت ِ او
تاءثير نيست
و نگاه‌ها
در آستان ِ رويت ِ او
قانوني ازلي و ابدي را
بر خاک
مي‌ريزند...
انسان
به معبد ِ ستايش ِ خويش بازآمده‌است.
انسان به معبد ِ ستايش ِ خويش
بازآمده‌است.
راهب را ديگر
انگيزه‌ي ِ سفر نيست.
راهب را ديگر
هواي ِ سفري به سر نيست
.

کجا بود آن جهان ... (شعر ی از احمد شاملو)


کجا بود آن جهان
که کنون به خاطره‌ام راه بربسته است؟
آتش‌بازی بي‌دريغ ِ شادی و سرشاری
در نُه‌توهای بي‌روزن ِ آن فقر ِ صادق.

قصری از آن دست پُرنگار و به‌آئين

که تنها

سر پناهکي بود و

بوريايي و

بس.

کجا شد آن تنعم ِ بي‌اسباب و خواسته؟
کي گذشت و کجا

آن وقعه‌ی ناباور

که نان‌پاره‌ی ما برده‌گان ِ گردن‌کش را

نان‌خورشي نبود


چرا که لئامت ِ هر وعده‌ی گَمِج
بي‌نيازی هفته‌يي بود

که گاه به ماهي مي‌کشيد و

گاه

دزدانه

از مرزهای خاطره

مي‌گريخت،

و ما را
حضور ِ ما
کفايت بود؟
دودی که از اجاق ِ کلبه بر نمي‌آمد
نه نشانه‌ی خاموشي‌ ديگ‌دان

که تاراندن ِ شورچشمان را

کَلَکي بود

پنداری.

تن از سرمستي جان تغذيه مي‌کرد
چنان که پروانه از طراوت ِ گُل.

و ما دو

دست در انبان ِ جادويي شاه‌سليمان

بي‌تاب‌ترين ِ گرسنه‌گان را

در خوانچه‌های رنگين‌کمان

ضيافت مي‌کرديم.

هنوز آسمان از انعکاس ِ هلهله‌ی ستايش ِ ما

(که بي‌ادعاتر کسان‌ايم)
سنگين است.
اين آتشبازی بي‌دريغ
چراغان ِ حُرمت ِ کيست؟
ليکن خدای را
با من بگوی کجا شد آن قصر ِ پُرنگار ِ به‌آئين
که کنون
مرا
زندان ِ زنده‌بيزاری‌ست
و هر صبح و شام‌ام
در ويرانه‌هايش
به رگ‌بار ِ نفرت مي‌بندند.

کجايي تو؟
که‌ام من؟
و جغرافيای ما
کجاست؟

Montag, 9. Februar 2009

غذاهايي که شکم شما را آب مي کنند


*قطع مصرف هله هوله
دکـتر ''لزلي بونسي'' از دانشگاه پترزبورگ، بخش پزشکي اظــهار مي دارد: ''بسياري از آبنبات ها و اسنک ها شامل گـليسـيرين و شــکر بالايي هسـتند. در معده به طور کامل هضم نمي شوند و اين امر سبب مي شود که شکم شما نفخ کند.''
*بدويد (در حدود 2 کيلومتر)
دکتر ''ديانا تيلور'' از دانشگاه کاليفرنيا، ايالت سنفرانسيسکو، بخش حفظ سلامتي معتقد است که: ''ورزش هاي سنگين، فشار و تنش فراواني را بر روي بدن شما وارد مي آورند و همين امر موجب مي شود که عضلات براي مدت زمان طولاني نرم و سست باقي بمانند. اما نرمش ملايم و متعادل (مثل يوگا و پياده روي) به آب شدن چربي ها سرعت مي دهد و مشکل شما را در مدت زمان کمتري حل مي کند.''
*در مصرف نمک و ادويه زياده روي نکنيد
مصرف بيش از حد ادويه جات و نمک ها باعث مي شود که شکم شما نفخ کند. يک چهارم فنجان سس کچاپ سه برابر مقدار سديمي که بدن شما در طول روز نياز دارد، را فراهم مي سازد. يک قاشق سوپخوري سس سويا جايگزين مناسبي براي آن خواهد بود.
*پتاسيم مصرف کنيد
اين ماده طبيعي ادرار آور بوده و اثر نفخ آور نمک را از بين مي برد. مي توانيد آنرا در گوجه فرنگي، موز، ماهي قزل آلا، بادام و گيلاس پيدا کنيد.
*H2Oبيشتري مصرف کنيد
نوشيدن آب به ميزان لازم، باعث مي شود تا آبي که در بدن شما به دليل وجود نمک جمع شده به آساني خارج شود و نفخ شکمتان از بين برود.

4 حرکت شکم که معجزه مي کند!
1-دراز نشست استاندارد..... 2-دوچرخه.....3- دراز نشست عمودي ... 4- ورزش پهلوها


6 تصور غلط که باعث افتادگي شکم مي شود
1- براي سفت شدن شکم يايد حرکات مربوط به آن را هر روز انجام دهيد
دليل: عضلات شکم نياز به استراحت و بهبودي دارند. در طول زمان استراحت است که ماهيچه ساخته مي شود. ''کتي کيلر'' مربي و نويسنده کتاب '' تمرين هاي کتي براي هنر پيشگان'' اظهار مي دارد که: ''انجام تمرين هاي شکمي براي 3 تا 5 روز در هفته موجب مي شود شما عضلات سفت، و شکم صافي پيدا کنيد.''

2- تمرين کامل شکم نيم ساعت طول مي کشد
دليل: کيلر معتقد است. ''اگر نيم ساعت طول بکشد تا شما احساس کنيد عضلات شکمتان در تحرک هستند، پس احتمالا حرکات را اشتباه انجام مي دهيد. ...نحوه انجام دادن حرکات را مجددا بازبيني نماييد و بر روي مدت زمان تمرکز نکنيد. هميشه کيفيت مهم تر از کميت است.

3- دراز نشست خيلي آرام، عضلات را محکم تر مي کند
دليل: آنقدر که روند معمولي دراز نشست شما را لاغز مي کند، آرام انجام دادن آن به آب شدن چربي ها کمک نمي کند. در حقيقت کندي در انجام حرکات اصلا سودمند نيست. تمرينات بايد به شما در هر حالتي کمک کنند: چه بخواهيد وارد ورزش کيک بوکس شويد چه بخواهيد يک چمدان را از روي زمين بلند کنيد. در هر دو حالت ذکر شده شما کارهاي خود را که در حالت اسلو موشن(slow motion) که انجام نميدهيد.
4- بهترين زمان براي انجام حرکات شکمي، آخر تمرين ها مي باشد
دليل: ''گيلبرت ويلت'' محقق، فيزيوتراپيست و استاد دانشگاه نبراکسا، دانشکده علوم پزشکي مي گويد: ''هيچ فرقي نمي کند شما چه زمان ورزش هاي شکمي را انجام دهيد، فقط درست انجام دادن و ثبات در تمرينات است که بايد مورد توجه قرار گيرد.'' بنابراين بهترين زمان وقتي است که احساس کنيد مي خواهيد تمرينات را انجام دهيد. اما اگر مي خواهيد در ابتداي تمرينات حرکات مربوط به شکم را انجام دهيد، اول بايد خودتان را حسابي گرم کنيد. هنگاميکه خون در گردش باشد، مي توان به آساني از بروز بسياري از آسيب ديدگي ها جلوگيري کرد.

5- با انجام حرکات پايليت (Pilates ) نمي توانيد شکم خود را 6 تكه کنيد
دليل: ''کيمبرلي ليون'' يک مربي خصوصي در لوس آنجلس معتقد است که: ''اين حرکات بيشترين تاثير را بر روي شکم شما مي گذارند و اگر آنها را به همراه يک رژيم غذايي سالم انجام دهيد، به طور حتم مي توانيد لايه هاي مورد نظر خود را بر روي شکم به وجود آوريد. شکل شکم، قد و بلندي نيم تنه بالايي شما، جزء اموري هستند که به ژن هايتان ارتباط پيدا مي کند.''

6- بدون وزنه و دستگاه نمي توانيد شکم خود را آب کنيد
دليل: شما به هيچ وجه به وزنه نيازي نداريد، البته بسياري از ورزشکاران براي اينکه توانايي و قدرت خود را افزايش دهند از وزنه استفاده مي کنند. ليون مي گويد: ''بسياري از دستگاهها و وزنه ها براي استفاده خانم ها طراحي نشده اند، اگر شما به طور مناسب در دستگاه قرار نگيريد، ممکن است فشار به قسمت هاي که نبايد، وارد شود. او براي ما يک نصيحت ديگر هم دارد: به زمين بچسبيد که هم موثر است هم ارزان و آنرا در هر جايي به راحتي مي توانيد پيدا کنيد.
نتيجه بيشتر در زمان کمتر
''ليو جردن''، مربي تناسب اندام در مجموعه ورزشي اکينوکس در شهر نيويورک رازها را براي ما فاش مي کند:
حرکات را کمي آرام تر انجام دهيد: با چهار شماره بالا بياييد و با 4 شماره به حالت اول باز گرديد.
5 تا 10 ثانيه در دشوارترين حالت دراز نشست باقي بمانيد.
حرکات خود را کم کم انجام دهيد: اين کار باعث مي شود تا عضلات شکم از ساير ماهيچه ها جدا شده و تاثير تمرينات مستقيما بر روي شکم وارد شود.
شکم خود را صاف کنيد
انجام اين حرکت به شما کمک مي کند تا شکمتان را لاغر تر کنيد. در حالي که صورتتان در مقابل زمين قرار دارد، بر روي شکم دراز بکشيد. وزنتان را بر روي کمر و شکم بدهيد و سعي کنيد دست ها و پاها را از روي زمين بلند کنيد. براي چند ثانيه در اين وضعيت باقي بمانيد. سپس به موقعيت اوليه باز گرديد و يک مرتبه ديگر اين حرکت را تکرار کني

رياست انجمن ارزيابي خواب انگليس





خوابیدن خودم تو نو زادی و بچگی‌ یادم نیست . ولی‌ این طرز خوابیدن برادر هامو خوب یدمأه چون همیشه میرفتم وختی خواب بودن گوش هاشون را ناز می‌کردم و بد از ترس اینکه بیدار نشان در میرفتم.

رياست انجمن ارزيابي خواب انگليس، پروفسور "کريس ايدزيکوسکي" در مورد 6 نمونه از رايج ترين حالات خوابيدن تحقيق کرده است و به اين نتيجه رسيده است که هر يک از آنها با يک کاراکتر شخصيتي منحصر به فرد در افراد مرتبط هستند. طرز خوابيدنتان چه چيزي هاي در مورد شخصيتتان مي گويد.....
حالت جنيني
افرادي که خودشان را خم کرده و مانند دوران جنيني به خواب مي روند افرادي هستند که از بيرون سر سخت اما قلباً انسان هاي ملايمي بوده و داراي روح بسيار لطيفي ميباشند. شايد در نگاه اول از کسي که او را به تازگي ملاقات کرده اند، خجالت بکشند اما ديري نخواهد گذشت که خجالتشان مي ريزد و آرام مي شوند. اين مورد يکي از شايع ترين حالات خوابيدن است. در تحقيقي که انجام شد 41% از 1000 نفري که تحت آزمايش بودند به اين حالت مي خوابيدند. خانم ها دو برابر بيشتر از آقايون به خوابيدن در اين حالت گرايش دارند.
چوب گرد
خوابيدن به پهلو در حاليکه دست ها پايين در کنار پهلو قرار دارد. اين افراد به سرعت با ديگران ارتباط برقرار مي کنند و از روابط اجتماعي بالايي برخوردار هستند. به راحتي به غريبه ها اعتماد مي کنند و دوست دارند هميشه در جمع هاي بزرگ شرک کنند. البته اين امکان هم وجود دارد که اندکي زودتر از سايرن گول بخورند.
آرزومند
افرادي که به پهلو مي خوابند در حاليکه دست هايشان به سمت خارج و جلو است داراي طبع بازي هستند اما در عين حال مي توانند شکاک، غرغرو و عيب جو نيز باشند. در تصميم گيري قدري تعلل به خرج مي دهند اما زمانيکه تصميم به انجام کاري بگيرند، هيچ چيز نمي تواند آنها را وادار به تغيير نظرشان کند.
سرباز
خوابيدن به پشت در حاليکه دست ها به صورت صاف به پهلوها چسبيده باشد. افرادي که به اين حالت مي خوابند معمولاً ساکت و خوددار هستند. تمايل چنداني به هياهو و سر و صدا ندارند و براي خود و سايرين مقررات و معيارهاي متعددي قائل مي شوند.
آزاد و رها
خوابيدن از جلو در حاليکه دست ها اطراف بالشت باشد و سر به يکي از طرفين چرخيده باشد. معمولاً افراد عجول، بي پروا، و کمي گستاخ به اين شيوه مي خوابند. آنها به سرعت عصباني مي شوند، به شدت آسيب پذير هستند و انتقاد و قرار گرفتن در شرايط سخت را دوست نمي دارند.
ستاره دريايي :
خوابيدن بر روي پشت در حاليکه دست ها در اطراف بالشت قرار دارد. اين افراد به عنوان بهترين دوست ها براي ديگران به شمار مي آيند چرا که به خوبي به حرف هاي ديگران گوش مي دهند و هر موقع که نياز به کمکشان باشد، حاضر هستند. آنها معمولاً علاقه اي ندارند که مرکز توجه ديگران باشند.
البته گونه هاي مختلف ديگري از خوابيدن نيز وجود دارد که در اين مطالعه بر روي آنها آزمايش نشده است.
پروفسور ايدزيکوسکي تاثير نحوه خوابيدن بر روي سلامتي را نيز مورد مطالعه قرار داده است. او معتقد است که خوابيدن آزاد و رها براي سيستم گوارشي بسيار مناسب است. اين در حالي است که موارد سرباز و ستاره دريايي موجب خور خور کردن شده و خواب خوبي را به همراه ندارند.
او معتقد است زمانيکه شکم آزاد باشد، افراد راحت مي توانند تنفس کنند و اعما و احشا در آرامش کامل قرار مي گيرند؛ اما اگر وزن بدن بر روي شکم قرار بگيرد، آنوقت ميزان اکسيژن دريافتي تحليل رفته و فشار بيشتري به شکم وارد مي شود که اين امر موجب خور خور مي شود. البته ممکن است افرادي که در اين حالات مي خوابند تا صح از خواب بيدار نشوند، اما از ساعات خواب خود بهره کافي نبرده و انرژي زيادي دريافت نمي کنند.
همچنين تحقيقات او گوياي اين مطلب هستند که کمتر اتفاق مي افتد تا افراد حالت هاي خوابيدن خود را تغيير دهند و در اين ميان تنها 5% بودند که اظهار مي داشتند هر شب حالت هاي خوابيدن خود را تغيير مي دهند

Sonntag, 1. Februar 2009

زندگی‌ چی‌ هست؟




زندگی آیینه ی اعمال و کارهای توست
اگر عشق بیشتری می خواهی عشق بیشتری ببخش
اگر مهربانی بیشتری می خواهی همواره بیشتر مهربان باش
اگر می خواهی مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند صبوری و رعایت ادب را مقدم بدار
این قانون طبیعت است و در هر لحظه از زندگی ما اعمال می شود
زندگی، هر آن چه را که هدیه كنی به تو بر می گرداند
زندگی خوب تو حاصل یک تصادف نیست
بلکه آیینه ای است از كارهای تحسین برانگیز و زیبای خودت
Powered By Blogger