Dienstag, 26. Mai 2009

بگذار تا بگویمت -فريدون مشيري وآقای انتظامی

در خبر‌ها خوندم که آقای انتظامی کسالتی داشته ولی‌ خدا را شکر رو به خوبی و بهبود هستند. یادم ادمد به شعر از فریدون مشیری و عکس شیرینی‌ که از هر دو آنها در جای دیگری صفحهٔ ۳۶۰ به یادگار نوشسته بودم خالی‌ از لفط نیست یک بار دیگه از این دریچه این شعر زیبا و عکس به یاد ماندنی را داشته باشم و دعا و آرزو بهبود آقای انتظامی




بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

Keine Kommentare:

Powered By Blogger