بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم
می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمی دادم .
می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم .
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...
می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . .
اين کارت و بقيه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .
Sonntag, 30. November 2008
Freitag, 28. November 2008
حمید مصدق

با من اكنون چه نشستنها ، خاموشيها ؛
با تو اكنون چه فراموشيهاست !
چه كسي مي خواهد ، من و تو ما نشويم؟
خانه اش ويران باد !
من اگر ما نشويم ، تنهايم ؛
تو اگر ما نشوي، خويشتني !
از كجا كه من و تو ،
شور يكپارچگي را در شرق ،
باز برپا نكنيم ؟
از كجا كه من و تو ،
مشت رسوايان را وا نكنيم ؟
من اگر برخيزم ،
تو اگر برخيزي ،
همه برمي خيزند !
من اگر بنشينم،
تو اگر بنشيني ،
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي پنجه در پنجه هر روبه درآويزد ؟
Mittwoch, 19. November 2008
۱۰ سالی طول کشید
چند روزی گذشته است و وقتی نشد که چند خطی یاد داشت کنم.جمعه شب گذشته با جمع ایرانی و عدهای جوانانی گرم و صمیمی و همگی درس خونده آشنا شدم که تمام این مدت ۱۰ سال مونده بودم که چرا ایرانیان محصل مقیم اتریش آن چیزی نیستن که من از محصل و دوران دانشجوی تو ذهنم داشتم.دانشجو بودن و روزگار دنشجوی از بچه ای ایرانی این چیزی نبود که من اینجا در اطراف محصلین دانشگدهٔ فنی در وین دیدیم. آن انگیزه آن تلاش و آن خواستن و حتا لابلای سختیهاش قدر دونستن چیزی بود که من بجاش الکی جلو رفتن در درس و تمام کردنی که فقط به شعر بود که ما تونستیم و تو یک محدودیت زمانی کم تموم کردیم و اینها فکر میکنن
کی هستن ما هم زبونشونو بلدیم و هم مدرک درسی شون را گرفتیم و خیلی حرفا و تعرض فکرهای که دنیای یک محصل ایرانی برای من نبود و یحتمل من را هم ازآن
فضاهای که خودم داشتم
به دور کرد. باری اینکه هر از گداری با چند نفری فارسی زبان ۲ کلام حرفی داشته
باشی.۱۰
سالی اختلاف زمانی داشت ولی جمعه شب که به خونه رسیدیم تو ذهنم هم خوشال بودم و هم کمی تاسف که چرا در روزگار درسی در آن دنشگده من جم دانشجوی ایرانی اینگونه ندیدیم.به هر حال با بسی خوشحالی از دیدین و اشنائ با بچهای ایرانی که همیشه دوست میداشتم در وین در جمع فارسی زبان داشته باشم به خونه اومدم و در کنار حرفا و بحثو تبادل مطالبی که تمام برام جذاب بود با خودما گفتم یک کم همه چیز طول میکش ولو سالها و شاید ۱۰ سال.براشون ارزوی روزگار خوش و مثبتی در زندگی محصلی در اتریش دارم.
کی هستن ما هم زبونشونو بلدیم و هم مدرک درسی شون را گرفتیم و خیلی حرفا و تعرض فکرهای که دنیای یک محصل ایرانی برای من نبود و یحتمل من را هم ازآن
فضاهای که خودم داشتم
به دور کرد. باری اینکه هر از گداری با چند نفری فارسی زبان ۲ کلام حرفی داشته
باشی.۱۰
سالی اختلاف زمانی داشت ولی جمعه شب که به خونه رسیدیم تو ذهنم هم خوشال بودم و هم کمی تاسف که چرا در روزگار درسی در آن دنشگده من جم دانشجوی ایرانی اینگونه ندیدیم.به هر حال با بسی خوشحالی از دیدین و اشنائ با بچهای ایرانی که همیشه دوست میداشتم در وین در جمع فارسی زبان داشته باشم به خونه اومدم و در کنار حرفا و بحثو تبادل مطالبی که تمام برام جذاب بود با خودما گفتم یک کم همه چیز طول میکش ولو سالها و شاید ۱۰ سال.براشون ارزوی روزگار خوش و مثبتی در زندگی محصلی در اتریش دارم.
یک داستان واقعی
این داستان را نه به خواست خود، بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم مینویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دیموآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافتهام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشتهام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکردهام.
امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" میخوانمشان سهمی داشتهام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح میدهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایینتری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درسهای پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش میکرد، حسّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان میداد. امّا او با پشتکار گامهای موسیقی را مرور میکرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره میکرد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره میگفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو میزنم." امّا امیدی نمیرفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور میدیدم و در همین حدّ میشناختم؛ میدیدم که با اتومبیل قدیمیاش او را دم خانهء من پیاده میکند و سپس میآید و او را میبرد. همیشه دستی تکان میداد و لبخندی میزد امّا هرگز داخل نمیآمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمیآید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم میتوانم در این تکنوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تکنوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمیتوانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین میکنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تکنوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
نمیدانم چرا به او اجازه دادم در این تکنوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که میگفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
برنامههای تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو مینواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پردههای پیانو میرقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت میطلبد در نهایت شکوه اجرا میشد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوجگیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کفزدنهای ممتدّ خود او را تشویق کردند.
سخت متأثّر و با چشمی اشکریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که میگفت، "میدانید خانم آنور، یادتان میآید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمیتوانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او میتوانست بشنود که من پیانو مینوازم. میخواستم برنامهای استثنایی باشد."
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیدهای نبود که پردهای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبتهای کودکان ببرند؛ دیدم که چشمهای آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگیام پربارتر شده است.
خیر، هرگز نابغه نبودهام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.
رابی در آوریل 1995 در بمبگذاری بیرحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما كشته شد !
امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" میخوانمشان سهمی داشتهام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح میدهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایینتری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درسهای پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش میکرد، حسّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان میداد. امّا او با پشتکار گامهای موسیقی را مرور میکرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره میکرد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره میگفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو میزنم." امّا امیدی نمیرفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور میدیدم و در همین حدّ میشناختم؛ میدیدم که با اتومبیل قدیمیاش او را دم خانهء من پیاده میکند و سپس میآید و او را میبرد. همیشه دستی تکان میداد و لبخندی میزد امّا هرگز داخل نمیآمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمیآید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم میتوانم در این تکنوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تکنوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمیتوانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین میکنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تکنوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
نمیدانم چرا به او اجازه دادم در این تکنوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که میگفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
برنامههای تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو مینواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پردههای پیانو میرقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت میطلبد در نهایت شکوه اجرا میشد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوجگیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کفزدنهای ممتدّ خود او را تشویق کردند.
سخت متأثّر و با چشمی اشکریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که میگفت، "میدانید خانم آنور، یادتان میآید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمیتوانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او میتوانست بشنود که من پیانو مینوازم. میخواستم برنامهای استثنایی باشد."
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیدهای نبود که پردهای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبتهای کودکان ببرند؛ دیدم که چشمهای آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگیام پربارتر شده است.
خیر، هرگز نابغه نبودهام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.
رابی در آوریل 1995 در بمبگذاری بیرحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما كشته شد !
Donnerstag, 13. November 2008
Dienstag, 11. November 2008
شاهرخ مسکوب
شاهرخ مسکوب: خيال می کنم که بسياری از وقتها دست نزدن به کاری در سياست، فعال نبودن، مبارزه نکردن، بهتر از مبارزه کردن نادانسته است. نفس مبارزه يا فداکاری، به خودی خود دارای ارزش نيست. چيزی که کم داشته ايم و کم داريم شعور اجتماعی – سياسی است.
جالبه هر چی فکر میکنم اسم آن کتابی که در تهران از نوشتهای شاهرخ مسکوب خواندم چی بود چیزی یادم نمیاد. جالب تر که جلد و شکل جلد کتاب را خوب بیاد دارم. حتا یادمه که چه زمانی در تهران پدرم گفت که به خصوص قسمت پایانی این کتاب را با دقت بخوانم و حتا یادمه که کتاب را امانت به کسی دادیم که بخواند و هم چون همیشه کتاب باز نگشت ولی چرا من هر چی میجنگم اسم کتاب یادم نمیاد.
به هر حال. با خواندن صفحهٔ از شاهرخ مسکوب و دییدنه این جمله از او . دیدم خالی از تامل نیست که این حرف او را برای ه خود اینجا به یادگار یاد داشت کنم
حیف که هم چون خیلی ها زود رفت.
جالبه هر چی فکر میکنم اسم آن کتابی که در تهران از نوشتهای شاهرخ مسکوب خواندم چی بود چیزی یادم نمیاد. جالب تر که جلد و شکل جلد کتاب را خوب بیاد دارم. حتا یادمه که چه زمانی در تهران پدرم گفت که به خصوص قسمت پایانی این کتاب را با دقت بخوانم و حتا یادمه که کتاب را امانت به کسی دادیم که بخواند و هم چون همیشه کتاب باز نگشت ولی چرا من هر چی میجنگم اسم کتاب یادم نمیاد.
به هر حال. با خواندن صفحهٔ از شاهرخ مسکوب و دییدنه این جمله از او . دیدم خالی از تامل نیست که این حرف او را برای ه خود اینجا به یادگار یاد داشت کنم
حیف که هم چون خیلی ها زود رفت.
Samstag, 8. November 2008
برگرفته از گفت و گوي محمد صادقي و عليرضا افشاري با استاد فريدون جنيدي-روزنامه اعتماد، 22/2/1387

... در اينباره ميتوان به داستان ساخت طاق كسرا هم اشاره كرد كه در حقيقت نخستين مسابقه معماري جهان بوده است. در آن زمان وقتي معمار، ديوار كاخ كسرا را ساخت به خسرو پرويز ميگويد: به من اجازه دهيد تا ديوار بنشيند، بعد من كار را دنبال كنم. خسرو كه شتاب داشت و ميخواست زودتر از آن كاخ بهرهبرداري كند، گفت بيشتر از 15 روز يا يك ماه فرصت نداريد، و بعد بايد آن را بسازيد. معمار ميگويد پس شما با من يك استوار (امين) همراه كنيد كه ديوار را اندازه بگيرد و پس از اندازهگيري رسن آن را در حقهيي كه به زبان «راجي دليجان» به معني جعبه است، گذاشته و آن را در گنجخانه شاهنشاه گذاشتند. و بعد معمار گريخت و هر چه به دنبالش گشتند او را نيافتند و كار به جايي رسيد كه همه همشهريانش را به زندان انداختند و سپس به هر كاريگر (معمار) كه ميگفتند طاق را بزند با ديدن بلنداي عظيم كاخ سر باز ميزد. توجه كنيد كه اين طاق، بلندترين و گشادهترين طاق جهان است. بعد از سه سال معمار بازگشت ... او را نزد خسرو پرويز بردند. پادشاه گفت: اي اهريمن چرا گريختن و رفتن؟ معمار پاسخ گفت كه از شما ميخواهم رسني كه با آن ديوار را اندازه گرفيتم و شخصي كه معتمدتان بود فراخوانيد تا دوباره ديوار را اندازهگيري كنيم. سه رش كم آوردند - هر رش نيم گز است – يعني ديوار يك متر و نيم نشست داشت. و گفت: اگر من طاق را ميزدم ..
نه ايوان ماندي، نه طاق و نگار
نه من ماندي بر در شهريار
قطعا وقتش الان نبود ولي مضمونش هميشه ميچسبه !
اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
۴ دیواری
همین ۴ دیواری هم کلی کارهای کوچک کوچک داره
تو کار وب و راه اندازی یک صفحه کارهای گرافیکی و رنگ و اندازه همیشه از اولی که دست پنجه گرم کردم برام وقت گیر بوده چون دقت زیادی میخواد و چشم خوش سلیقه و ذوقی خاص.
هر روز یا هر چند روزی دستی میکشم ولی حواسم به خوندن و کارهای دیگری جمع است
شاید همین ۴ دیواری بهانهٔ شود که کمی دل و توجه به رنگ و قاب این صفهات هم بدهم.
فقط وقت کمه و موضوع بسی زیاد.
تو کار وب و راه اندازی یک صفحه کارهای گرافیکی و رنگ و اندازه همیشه از اولی که دست پنجه گرم کردم برام وقت گیر بوده چون دقت زیادی میخواد و چشم خوش سلیقه و ذوقی خاص.
هر روز یا هر چند روزی دستی میکشم ولی حواسم به خوندن و کارهای دیگری جمع است
شاید همین ۴ دیواری بهانهٔ شود که کمی دل و توجه به رنگ و قاب این صفهات هم بدهم.
فقط وقت کمه و موضوع بسی زیاد.
Sonntag, 2. November 2008
برای من دفتر یادداشته روزانه هم نمیتونه باشه
من نمیتونم از این صفحه برای خودم دفترچه یاد داشت یا دفتر خاطرات درست کنم. یک زمانی وبلاگهای فارسی و غیر فارسی زیاد میخونم و فرمی که زبان نوشتاری تو اینها داره را من نمیتونم از یک صفحه الکترونیکی برای خودم داشته باشم که یاد دشتهای خودم و ذهنیاتم باشه برای خواندن دیگران.پس اداره کردن این صفحه همچین هم برای یک آدمی مثل من کار راحتی نیست که بنویسم. بیشتر اوقات خودم با این دید صفحهای باز میکنم که بعد از خوندن آن صفحه این حس را نداشته باشم که وقت را به بیهودگی و پوچی گذروندم و اگه چیز دیگه میخوندم بهتر بود. خنده داره که برای این ۴ دیواری هم باید فکر کنم که چی میشه برای خودم یاد داشت کنم که ارزش داشتن تو این صفحه را هم داره
این روزها با تموم شدن درس و دانشگده دارم بیشتر از قبل به این نتیجه میرسم که هیچ و هیچ کاری و حرکتی بدونه فکرنمیتونه عملی درست از آب در بیاید. این همه تو این دوران فکر کردن بد آخر قصه هم بیماری الزایمر کهولت ذهنی هم به سراغ آدمها هم میاد..
?پس کجا درسته و کی درست انجام میده
? فکر کردن یا به کل مرخص بودن فکری
این روزها با تموم شدن درس و دانشگده دارم بیشتر از قبل به این نتیجه میرسم که هیچ و هیچ کاری و حرکتی بدونه فکرنمیتونه عملی درست از آب در بیاید. این همه تو این دوران فکر کردن بد آخر قصه هم بیماری الزایمر کهولت ذهنی هم به سراغ آدمها هم میاد..
?پس کجا درسته و کی درست انجام میده
? فکر کردن یا به کل مرخص بودن فکری
Abonnieren
Posts (Atom)

